

به قلم: افشین بدری
( این مقاله، پیشتر و به گونهای خلاصه در پایگاه خبری همراز نیوز منتشر شده بود. اما در نهایت تواضع باید گفت که بر پایه آنکه این معنا شامل مرور زمان نمی شود، دوباره به باز نشرش در محاق اقدام شده است. )
مجله خبری_تحلیلی محاق:لَختی و بی تفاوتی نسبت به آنچه در بطن جامعه می گذرد و عبور ساکت و سریع مردم از کنار هر حادثه ای (بماند که امروزه برای تصویر برداری بوسیله گوشی موبایل حتما حاضرند)؛ یکی از نشانه های سقوط ارزش ها و گسست دردناک تار و پود اجتماع است.گسستی که طی ان آحاد انسانی از هم بیگانه و ایزوله می شوند. اینکه از منظر روانشناختی و جامعه شناختی چه عللی در پیدایش این بی رگی ها دخیلند موضوع بحث نیست.
در فیلم ماندگار و بسیار زیبای شیر صحرا که در ایران به نام شخصیت اول داستان؛ مبارز اسطوره ای و قهرمان مسلمان زورستیز لیبیایی، نامگذاری و پخش شد، پدیده بی حسّی عاطفی و فقد وجدان اجتماعی را با تدبیر ستودنی کارگردان مصطفی عقاد و با نقش آفرینی سر آنتونی کویین بهگونهای بسیار رئالیستی و ملموس بما نشان می دهد. مصطفی عقاد وآنتونی کویین، هر کدام در جایگاه خاص خود از بطن داستان زندگی سلحشورانه عمرمختار، در یک سکانس هم شرافت و پایمردی و آزادگی شیر صحاری لیبی، مسلمان راستین را نشان می دهند و هم انفعال و وادادگی و بی خاصیتی مردم معاصر را و عجیب آنکه اگرچه فیلم، تاریخ دهه بیست الی سی میلادی در لیبی را روایت میکند اما از چنان وثاقت و منطقی برخوردار است که از مرزهای زمان و مکان گذشته و تا آن زمان که در هر گوشه ای، عده ای مرعوب و مفعول ستمگران و مستبدان هستند، هم چنان مصداق و تازگی دارد.
سکانس مورد اشاره در این یادداشت سکانس پر اعداممغز و پایانی این فیلم است. همانی که در آن شیر صحرا ؛عمر مختار ؛ پس از نزدیک به دو دهه مبارزه بی امان با متجاوزان ایتالیایی که شاید به هوس احیای امپراطوری روم به لیبی هجوم آورده اند، در نبردی نابرابر اما شجاعانه و مقدّس به اسارت دشمن درمی آید. عمر مختار، اسطوره تمام نشدنی لیبیایی، دست بسته اما پرهیبت در چنگال دشمن گرفتارمیشود. به رسم همیشه و هنوز خودکامگان و زورمداران ، دادگاه نظامی فرمایشی، عمر مختار را به اعدام محکوم کرده است.اعدام مردی به جرم دفاع مشروع از خان و مان و ناموسش.
در صحنه اعدام؛ جماعت بسیار به تماشا آمدهاند.اینان که آزادیشان از زیر چکمه متجاوز، آرمان عمرمختار بوده است، آنچنان ساکت نشسته اندکه گویی هیچ رسالتی بردوش ندارند و تنها برای تماشای اعدام آمده اند. تماشاگری؛ تنها هنر مردم منفعل است.
عمر مختار به پای چوبه اعدام آورده می شود. آن لختی دردناک، آن انفعال چندش آوری که نقیض همه معانی انسانیت است، در سکوت و نگاه خیره تماشگران موج می زند. اگر چه با نوعی وقایع نگاری روبرو هستیم و فیلم روایتی آشنا و تاریخی دارد که پایان آن بر تماشاگر معلوم است، اما جادوی کارگردان مصطفی عقاد و سرآنتونی کویین، تماشاکن را در تعلیقی آنچنان گرفتار می کند که به جای هم زاد پنداری مجبور می شود که نه از نگاه جمعیت و نه از چشمان افسر مراسم اعدام، و نه حتی از جایگاه عمر مختار، بلکه در جایگاه حقیقی خود تماشاکنش نشسته و اندیشه بورزد: جایگاه بیننده متفکر و تصمیم ساز. از این رو، بیننده دچار خشمی پنهان و آگاهانه می شود. خشمی ناشی از همان لختی و بی واکنشی جمعیت عظیمی که برای تماشای اعدام چریک پیر آمده اند.
بیانیه بیشرمانه بیدادگاه ایتالیایی خوانده می شود. همان بیدادگاهی که در آن عمر مختار طی دفاعیه اش، تمامیت رسالت انسانی خود را در قالب رسالت دینی اش، خطاب به همه ادوار تاریخ قرائت کرده است. هیچ کس هیچ کس و هیچ کس نیست از آن همه مرد و زن که اعتراضی کند.عمر مختار در سکوت موحش جمعیت و در پیش چشمان بی سو و نگاه منجمد همان مردمی که بیش از بیست سال به عشقشان جنگید پای بر پلکان چوبه دار می نهد. اما دستی نیست که او را دریابد. اسطوره های مبارزه با استکبار و استثمار، همیشه از میان مردمانی سر بر می آورند که در حضیض انفعال و اختگی به سر میبرند. گویی آنها عصیان روح سرخورده و خسته انسان ناب و اصیلی هستند که از انفعال غالب بر جامعه به ستوه آمده است.
چریک پیر ؛ آرام و خونسرد لباس خود را درمی آورد و به سرباز می سپارد. برای مرد آرمانخواه و شریف، زیستن جز در لباس مبارزه ممکن نیست.
در سکوت مدام ، چریک پیر قرآن کوچکش را می گشاید و آیاتی را می خواند. ای کاش و ای کاش مصطفی عقاد فیلم ساز شهیر عرب، به ما نشان می داد که شیر صحرا کدام آیه از آیات قران را خوانده است.؟
عمر مختار عینک هایش را از صورت برمی دارد و در دست می گیرد.طناب دار بر گردن او می نهند و جمعیت همچنان، فقط تماشا می کنند.
عمر مختار در میان جمعیت کودکی را می بیند و با غرور و آرامش به او لبخند می زند. آری ؛ کودک، نمادی از نسل آگاه و مبارز فرداهاست و چریک مسلمان و نستوه، مومن به قیام نسل فردا. در ضمیر پاک کودک که هنوز به قساوت و محافظه کاری های متداول آلوده نشده است، عصیان در برابر ظلم، به عنوان واکنشی طبیعی تعریف شده است و شاید بیقراری او در تمام طول سکانس از همین رو باشد.
در میان آن چهره های منجمد تنها و تنها التهاب را در چهره زنی می توان دید که مردد است میان برخواستن و ماندن. همو که درنهایت، اگر چه دیر هنگام اما به هرحال دعوت به اعتراض را به شکل سنتی خود فریاد می زند.جماعت بی تفاوت و سنگواره های متحرک انسان نما؛ مرگ مردی را به نظاره نشسته اند که جز برای آنان برای هیچ کس و هیچ چیز قدمی برنداشت.(هنوز محو هیبت شرقی و گیرای آنتونی کویینم!)
با فرو افتادن چهارپایه و مرگ محتوم چریک صحرا؛ عمر مختار زنجموره آن سنگواره های گوشتی برمی خیزد. عینک پنسی عمر مختارازدستانش رها می شود. در حالی که دشمن سریعا در حال ترک قربانگاه است.همان کودک بی قرار از جمعیت جدا و دوان دوان می رود و عینک را برمی دارد. عینک نماد دیدگاه چریک پیر است و دیدگاه او - عینکش- نه نصیب مردم تماشاگر و صم ّ بکم بلکه به دست همان کودک بی قرار می رسد که نماد نسل آگاه و مبارز فردای لیبی است .امانتی خواهد بود در دست مردان بینا و شنوا و شجاع نسل فردای او.
همان نسلی که در آینده ای نه چندان دور طومار سلطه بلا وجه دشمن بر خانه پدری را در هم پیچید. مبارزه در برابر زورگویان، دیدگاه عمر مختار است که این دیدگاه در قالب نمادی پرمفهوم به نام عینک برای نسل فردا به ارث میرسد. سرنوشتی که می توانست به دست مردمی شجاع و آگاه به گونه ای دیگر رقم بخورد در سایه سکوت بزدلانه آنان به شهادت عمرمختار منتج می شود و لذا آزادی، در حبسی اجباری باقی میماند تا آنزمانکه مردمانی شریف، شجاع و مصمم زمین خدا از وجود خود گرانبها و شرافتمند کنند.
گمانم اگر مصطفی عقاد می خواست نشان دهد عمر مختار در مصاف با شهادت شریف و شیرین و راستینش؛ کدام آیه از آیات قران مجید را خوانده است، این آیه 11 از سوره رعد را انتخاب می کرد:
ان الله لا یغیر بقوم حتی یغیرو انفسهم.
خداوند سرنوشت هیچ قومی را عوض نخواهد کرد تا زمانی که آنان خودشان را عوض نکنند.




