

به قلم: افشین بدری
مجله خبری _تحلیلی محاق: تعاریف بسیاری درعلم الاجتماع، برای واژه فرهنگ ارائه شده است. شاید در میان آنهمه تعریف، بتوان به تعریف فرهنگ از زبان هرسکوییتس استناد کرد که فرهنگ را بنایی میداند که بیانگر تمام باورها، رفتارها، ارزش ها، و تمایلاتیست که شیوه زندگی هر ملت را بیان میکنند و به عبارت دیگر عبارت است از تمام آنچه یک ملت فکر میکند و می اندیشد و داشته و دارد.به اعتبار این تعریف، میتوان تا حدودی به ریشه بحث جنسیت زدگی و مرد ستیزی در جامعه ایرانی پی برد. این اشاره از آنجا مهم است که ما بدانیم، وقتی از قوانین ضد مرد و فرهنگ مرد ستیز حرف میزنیم، از بلیه آسمانی سخن نرانده ایم بلکه از یک درد اجتماعی خودساخته و خود پرداخته حرف میزنیم. حتی وقتی به قانون سازان مرد ستیز اشاره میکنیم، و یا حتی به آن دسته قانون نویسانی که زن ستیز هستند، نباید به فرافکنی مبتلا شویم و باید ایمان بیاوریم که جنسیت زدگی قانون نویسان، بازتابی از بیماری جنسیت زدگی حاکم بر فرهنگ ماست و گرنه این قانون نویسها از کرات آسمانی یا بلاد کفر به مسند حکومت ننشسته اند و اینها هم مردم ما و اتفاقا نخبگان ما هستند که اکنون طی فرایندی درست یا نادرست، رای آورده و بالانشین شده اند و لذا اکنون که قدرت دارند مشغول بازتاباندن رگه هایی از فرهنگ و عادات غالب جامعه ایرانی شده اند.برای روشن تر شدن موضوع بیایید بشکل گذرا به واقعیتی به نام مرد ستیزی در جامعه نگاهی ببندازیم:
زمینه پذیرش این قوانین جنسیت زده ضد مرد و ضد زن - البته بیشتر ضد مرد- در فرهنگ و باورهای جامعه ما وجود دارد. یعنی ای بسا که عرف معیوب ما مایه تدوین این قوانین شده و نیز مردستیزی قانونی را به راحتی می پذیرد. سخن گفتن از معروفات ما و ریشه یابی های مردستیزی و زن ستیزی در فرهنگ و عرف را نمیتوان در محدوده یک یا چند مقاله واکاوی و بررسی نمود. اما در این مقال، میتوان اشاراتی داشت به جنسیت زدگی روزمره ما. همه ما روزمره در معرض بمباران انواع پیام ها و خبرها و تبلیغاتیم. به جرات میتوان گفت اگرچه واژه خشونت یکی از پرکاربردترین واژگان است، اما عبارت خشونت علیه مردان یکی از کم رنگ ترین عبارات است. ذهن مردم ما آنچنان برنامه ریزی شده که گویی مردان را رویین تن می پندارد یا لااقل ظلم به مرد را به هرشکل، نمادی از ترقی و روشنفکری بحساب می آورد. فرزندان ذکور از ابتدای کودکی در معرض انواع بی توجهی ها و خشونت ها قرار میگیرند. تمایل خانواده در ازمنه قدیم به داشتن فرزند ذکور، بدین سبب بوده است که طبق سنت بجا مانده از دوره دهقانی و رمه داری،داشتن فرزند پسر می توانست نیاز خانواده به نیروی کار یا به عبارت دیگر بیگاری را مرتفع نماید و درواقع جایگزین مناسبی برای نیروی فیزیکی از دست رفته پدر بوده است و همین امر سبب استقبال خانواده ها از فرزند پسر میشد. اکبر رادی نمایشنامه نویس فقید در نمایشنامه فوق العاده زیبای مرگ در پاییز، این حقیقت را به زیبایی بیان میکند. گاو مشتی بیمار و مرده است و اکنون حتی پسرش هم نیست تا بلکه نیرویی برای جایگزینی آن گاو داشته باشد! این مقوله بخودی خود نشان میدهد در پس محبوبیت فرزند ذکور، چه آواری از مصیبت و محرومیت در انتظار او می تواند باشد.
آمارها نشان میدهد تنبیه بدنی و کتک زدن پسرها در خانواده چندین برابر بیش از کتک زدن دختران اتفاق می افتد. لااقل با این توجیه که دختر را جسما ضعیف تر از پسر دیده اند و نیز در صورت تنبیه بدنی دختر و احتمال نقص عضوش، بیم معیوب شدن و در نتیجه بی شوهر ماندنش میرفته است. خشونت های کلامی نیز نسبت به پسران با شدت و کمیت بیشتری اعمال میشود زیرا معمولا این خشونتها با خشونت فیزیکی همراه است.در مدارس، کلکسیونی از انواع اعمال خشونت فیزیکی و کلامی را نسبت به پسران شاهدیم. نمونه سنتی و قانونی آن اجبار دانش آموزان پسر به تراشیدن موی سر با این توجیه نابخردانه و خشونت آمیز است که پسران قادر به رعایت بهداشت فردی نیستند. نیازی به توضیح نیست که لحن و بیان سخنرانی ها ی روزانه اولیاء مدارس، چه درجاتی از بی احترامی و تحقیر را نسبت به دانش آموزان بخصوص پسر در بر داشته است. فاجعه تحقیر و تنبیه و سوء رفتار معلمان و ناظمان و...با دانش آموزان بخصوص دانش آموزان پسر به حدی بوده که در نهایت وزارت آموزش و پرورش مجبور به ابلاغ آیین نامه اجرایی انضباطی مدارس شد و طی ماده 77 این آیین نامه هرنوع تنبیه و تحقیر اعم از کلامی و بدنی و... را ممنوع و قابل پیگرد اعلام نمود. البته هنوز هم گزارشاتی از ادامه این تخلف از اکناف و اطراف بگوش می رسد و معمولا بیشتر قربانیان اعمال خشونت توسط مسوولان مدارس را پسران تشکیل داده اند.نسل های بسیاری از مردم چه دختر و چه پسر، در همین مدارس انواع شیوه های خشونت بار را تجربه کرده اند. تنبیه بدنی که الزاما با توهین و تحقیر کلامی هم ملازمه دارد، آنقدر در نظام آموزشی ما ریشه داشته که حتی پای شعرا هم در توجیه و تفسیر و یا تقبیح این مقوله به میان کشیده شده است. شعر طنز چوب معلم گله ...ناظر بر همین تایید بیمارگونه است. هم چنین سعدی نیز در مقالی، توصیه میکند درس معلم اگر زمزمه محبت باشد سبب جلب طفل خواهد شد که نشان میدهد تنبیه و چوب فلک و دیگر شکنجه های میرغضبان مدارس از چه تاریخی وجود داشته است. البته ناگفته پیداست از آنجا که در برهه ای از تاریخ میزان دانش آموزان پسر بیشتر از دختر بوده است، پس پسر ها بنا به عرف مالوف سابقه بیشتری در شکنجه شدن داشته اند. به نظر میرسد که برخورداری ذاتی پسران از بنیه فیزیکی و اندام ورزیده تر از دختران، سبب شده تا بیشتر در معرض شکنجه قرار بگیرند. با این وصف از نسلهایی که زیر آوار چوب و چوب فلک و سیلی و دشنام و تحقیر، رشدی ناقص و سراسر درد را تجربه کرده اند، نباید انتظار برود که در فردای ورود به اجتماع، مردمانی بردبار، متعقل، مهربان و اهل گفتگو باشند. همین است که پشت هر چراغ قرمزی، روی هر صف و نوبتی، حتی در هر جشن و سروری، بمحض اینکه نگاهی به نگاهی گره خورد، فاجعه ای بنام زد و خورد رخ دهد. چهره خشن و پر از درگیری امروز ما، نتیجه خشونت ورزی گذشتگان ما به آیندگان است. نباید گمان برد که این رویه فقط در نظام آموزشی قدیم بوده و اکنون نیست. اکنون، این اعمال خشونت از دو سمت تغییر جهت یافته است. اول از نظام آموزشی به سیستم پرورشی مانند رسانه ها و ابررسانه تلویزیون منتقل شده و از آنجا جامعه و بخصوص مردان را آماج قرار داده است. دوم اینکه از شکل تنبیه بدنی به شکنجه روانی و القاء انواع موهومات علیه مردان پرداخته است. اگر در سیستم آموزشی قدیم، شکنجه پسران بیشتر در دستور کار قرار داشت اکنون شکنجه روانی و ترویج مرد ستیزی فقط و صرفا متوجه مردان و از طریق ابررسانه ها ست و البته آنطوری که قبلا گفته شد ( به یادداشت مردان در مسلخ قانون مراجعه شود) با اهرم و حمایت قوانین فمنسیتی همراه شده است. فمنیسم بعنوان رویه حاکم بر جامعه ما، تضادهای بیشماری را در بردارد. از یک سو داعیه دارد که برابری خواه است اما در همان زمان، ناروا ترین ها را بر مردان روا میدارد. در فرهنگ ما، برای تشخیص راست یا دروغ بودن هر پدیده ای، ملاک جنسیت است نه حقیقت. بیشترین امکانات، بهترین امکانات، و امن ترین ها برای زنان تعریف می شود. شایسته سالاری و استحقاق، بر اساس جنسیت تعریف می گردد نه توانمندی. جالب اینکه زنان فمنیست که ادعا دارند برابری خواهند، در عمل هرگز تن به شرایط کاملا برابر نمیدهند و در هر زمان که لازم باشد از طریق جنسیت خود باج خواهی و امتیاز گیری میکنند. این نقیصه آنقدر ریشه دار است که مردان با وجود آنکه قانونا بار اصلی و سنگین پیشرفت زندگی را بر عهده دارند، اما تحت یک اجبار روانی برای صرفه نظرکردن از حقوق خود قرارداده میشوند. این اجبار با تعابیری مانند غیرت، مردانگی و....برای مردان تعریف و تلقین میشود. در عرف، مرگ مردان و آسیب های هولناکی که بدیشان وارد میشود، اصلا مورد توجه نیست. تصور کنید میزان مرگ و میر مردان در اثر سوانح کاری در کل جهان حدود 97% برآورد میشود و این میزان برای مرگ ناشی از جنگ، 93% اعلام شده است. اگر یک پنجم این تلفات به زنان وارد میشد، آنگاه در عرصه مطبوعات،مجلس ها و پارلمانها، سازمان های بین المللی و...قیامتی برپا میشد.همه شما شنیده اید در اعلام خبر تلفات ناشی از بلایای طبیعی یا حوادث جاده ای و هوایی و...معمولا آمار تلفات زنان را جداگانه اعلام میکنند. مثلا اگر در یک سانحه، 80 نفر کشته شده باشند همه خبرگزاریها می گویند 80 نفر کشته که متاسفانه 5 زن در میان کشته شدگان هستند! یعنی مرگ 75 مرد، محل افسوس نیست اما در فحوای چنین ادبیاتی برای مرگ زنان باید ابراز تاسف کرد. در این گونه اخبار، خشونتی وحشتناک نهفته است که اثراتی بمراتب بدتر از هر جنگ و هر حادثه ای در جامعه دارد. زیرا آحاد مردم را مستقیم و غیر مستقیم نسبت به اعمال خشونت به مردان ترغیب و بی تفاوت می کند. در معروفات ما، مجرمان زن، از حاشیه امنیت و امکان برخورداری از بخشش بیشتری برخوردارند.و تا جایی که رییس محترم قوه قضاییه در سخنانی نسبت به آنچه سختگیری دادیاران زن نسبت به همجنسان مجرم خود می نامید ابراز شگفتی کرده و از ایشان خواست با مدارای بیشتری با زنان متهمه برخورد کنند.بطور کلی در شرایطی که جرم برابر و همسان باشد، مجازات مجرم مرد با شدت و تحکم و عدم بخشش بیشتری همراه است. ادعای زنان در هر زمینه ای معمولا باور شدنی تر است. مقابله با تخلفات شهروندان مرد با استحکام و واکنش شدیدتری از جانب شهروندان نسبت به تخلفات زنان صورت میگیرد.بر این اساس زنان در هنجارشکنیها، گستاخ ترند.کار تا آنجا پیش میرود که از دید عموم، حتی شکایت قانونی یک مرد علیه زن، ولو اینکه جرم زن محرز باشد، با نگاه شماتت بار جامعه روبرو می شود و سعی می شود با حملات روانی و اتهام وارد کردن به مرد شاکی، او را از شکایت بازدارند. بطور خلاصه مردان برای احقاق حق خود علیه یک زن و طرح شکایت به مراجع قضایی با واکنش ناخوشایند و خشونت بار جامعه روبرو میشوند و این حاشیه امن ناعادلانه که برای زنان طراحی شده است سبب تجری زنان و نقض حقوق حقه مردان می شود.اما در مقابل، اعمال خشونت فیزیکی و کلامی از طرف زن به مرد امری قابل تحسین و لایق تشویق محسوب میشود. شاید تاکنون صحنه حمله زن به مرد را در خیابان دیده باشید. برخورد شاهدان با این گونه حملات همراه با تحسین و تشویق است. امروزه بخصوص با فعالیتهای گسترده و مهندسی شده طیف فمنیست، اینگونه القاء میشود که خیانت امری مردانه است. خیانت زنان به همسرانشان با انواع روشها توجیه شده و تلاش میشود با فرافکنی از زن خائن و رفع اتهام از وی، او را بیگناه و شوهرش را مستحق خیانت دیدن معرفی کنند اما خیانت مرد به زن صرفا دلیلش در مرد خائن خلاصه میشود. گویا نمی توانند بفهمند اولا هرکسی مسوول کار خودش است و ثانیا در هر رابطه ای دو طرف وجود دارد و یک مرد مثلا خائن، با درخت کنار خیابان رابطه برقرار نمیکند و قطعا آنسوی رابطه خیانت آلود، یک زن قرار دارد اما این زن خائن در دنیای تیره و تار فمنیستها، اصلا کشف و دیده نخواهد شد!....
تمام آنچه بیان شد گوشه ای از عفن ناشی از جنسیت زدگی حاکم بر جامعه ماست. دردی که اگر توضیح داده نشود بوسیله مغزهای کوتوله، سرقت شده و تحت عنوان خشونت علیه زنان بازیافت می شود.
عرف ما یکی از مبانی و پایه های تدوین و تصویب قانون است. قانون نیز آنگونه که گفته شد رسالت فرهنگ سازی دارد.جامعه برای مردان ناامن تر زنان است زیرا مرد بودن بخودی خود جرمی در خور جزاست.آمارهای جهانی نشان میدهند که بیش از93% مرگ و میر ناشی از حوادث کاری و نیز 77% مرگهای ناشی از خشونتهای رفتاری و 97% قربانیان جنگها و 80% قربانیان خودکشی را مردان تشکیل میدهند. با این وجود هرگز نمی شنوید به این آمارها و بحرانها توجهی شده باشد. شرح گفته شده، بخودی خود ریشخندی به فمنیسم و فمنیستهاست که با وجود این عفونت شدید اجتماعی به نام مرد ستیزی هنوز با ادعای برابری خواهی به نابرابری و بحران و اهانت به انسانیت دامن میزنند. جامعه ما عرصه درگیری میان گونه های دوگانه انسانیست و عجبا که این درگیریها توسط مراجع قانون گذار و تحت عنوان حمایت از حقوق زنان مدیریت و برنامه ریزی می شود و البته در ملازمه فی مابین میان عرف و قانون، آنهم این عرف، اعمال خشونت نسبت به مردان امری ممدوح و طبیعی ست .
این قلم سمت و سوی زن ستیزی ندارد. تنها اشاراتی گذرا کرد تا ادعاهای پوچی که بخصوص در هیاهوی آستانه انتخابات از جانب مشتی عوامفریب در قالب حمایت از زنان مطرح میشود را پاسخ گفته باشد. بلکه از این رهگذر مشخص شود در این جامعه بلا زده، این فقط زن نیست که در معرض ظلم است بلکه به استناد هزاران دلیلی که بعد از این هم بیان میشود، مردان شرایطی به مراتب اسفناکتر و بحرانی تر دارند. آن کسیکه دراین منجلاب متعفن جنسیت زدگی نابود می گردد، تمامیت انسان است چه زن و چه مرد و انسانیت است صرفه نظر از جنسیت. خدا میداند درادامه تا کجا در منجلاب جنسیت زدگی فرو خواهیم رفت.
ادامه دارد
مجله خبری --تحلیای محاق از شما دعوت میکند نظرات خود را در ذیل این مطلب با ما در میان بگذارید




